خرید بک لینک
این نهانخانه را کمتر از آن کنگره خانه! دوست ندارم. شاید حتی اینجا به من نزدیک تر باشد... حالا میتوانم بگویم آن پسره خر نفهم باعث خیر شد. حتی شهاب هم یک جایی به درد خورد. از وقتی به آن پسره خر نفهم زنگ زد و خودش را نامزد من معرفی کرد دیگر هیچ پیامی یا کامنتی یا ایمیلی دریافت نکردم... آن روزی که وبلاگم را ساختم هیج فکر نمی کردم شاید روزی دلم نخواهد کسی من را بشناسد. اما نیاز دارم. آدم گاهی نیاز دارد جدای از اسم و رسمش باشید. اصلا یکی دیگر باشد. هویتش را عوض کند تا راحت بتواند نقابش را بردارد. اینجا را گذاشته ام که خیلی حرف ها بزنم. علت کم آمدن کمبود وقت و نداشتن اینترنت لعنتی لست. حتی پرسرعت

برچسب: هزار,موضوع, نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:52

از سه شنبه شب سردی که از کلاس داستان نویسی برگشتم و وضعیت را قرمز دیدم و همان کنار بخاری لباس هایم را درآوردم و به مامان گفتم که دو پتو و بالشتم را بیاورد، تا همین الان مثل یک تکه گوشت یا استخوان پوکیده که بین دو انگشت شصت و سبابه هم له میشود افتاده ام. غیر از دستشویی رفتن دیگر از جایم بلند نشده ام. دست هایم بی حس و بی رمق است، چشم هایم حالت بی حال و کسلی دارد که توصیفش سخت است. دائم خوابم می آید. مسکن ها فیل را از پا در می آورند. خون ریزی فاجعه بار است. تمام دلم و قسمت زیر دلم ملتهب و ورم کرده است. حس میکنم تویش هوای یخ پر کرده اند. به کمرم انگار یک صخره سنگ یک تنی بسته اند که جابه جایی برای

برچسب: هوا,رگهایم,جاریست, نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:52

تمام خون بدنم تا قطره آخر از بدنم خارج شد. حالا نوبت اعضا و جوارح و دل و روده و مغز است که از پایین خارج شود تا به حول و قوه الهی تمام شوم راحت شوم...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 18:27 توسط گیوتین |

برچسب: تمام,شدم, نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:52

حرف خصوصیم نمیاد. اینم گذاشتم وژدانم یه کم آروم بگیره...

برچسب: حرف,خصوصی, نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:52

از خواب که پریدم یاد خواب مزخرفم افتادم. خواب میدیدم بابا زن گرفته است و این در خواب خیلی طبیعی بود. مامانم ناراحت نبود و انگار که بابا پسر خانواده است که دارد داماد می شود. حتی مامان برایش وسایل مورد نیاز زندگی اش را میخرید! و خودش هم کلی معرقهای زیبا و قیمتی با ورق نقره ورق برنج برای خانه جدیدش درست کرده بود... من هم در خواب از اینکه بابا زن گرفته ناراحت نبودم. اما از اینکه بابا میخواهد از پیش ما برود خیلی گریه میکردم. هنوز هم وقتی یاد خوابم میفتم بغضم میگیرد...از خواب که پریدم قلبم بدجوری میتپید. گوشی ام را باز کردم و دیدم شهاب شعر "گاهی نمیشود که نمی شود که نمی شود" رو فرستاده... خیلی دلم

برچسب: غروب,مزخرف,شنبه, نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:52

همان هفته اولی که اینجا را جفت و جور کردم میخواستم به او پیام بدهم سین جانی که همیشه به من و نوشته هام لطف داری، بیا اینجا هم منو مورد لطف قرار بده. بعد با خودم فکر کردم سین مرا از نزدیک میشناسد... یه کم به ویژگی های سین فکر کردم. دیدم تا به حال از او دهن لقی (البته از روی سادگی) دیده ام. از او فضولی های مکرر و مداوم دیده ام و میبینم. بعد گفتم ولش کن... بگذار یکجا برای خودم باشد بدون هیچ آشنایی. بگذار کم کم شروع کنم بزرگ شوم. دوباره چندروز بعد تمام این فکرها یادم رفت و گفتم سین قابل اعتماد دست. میخواستم بروم آدرس را به او بدهم که باز یادم رفت. باز یادم افتاد باز مردد شدم. باز یادم رفت... تا

برچسب: دارم,رازدار,خودم,شوم, نویسنده: حسین خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:52

صفحه بندی